خرید بک لینک
این روزها حالم اصلا خوب نیست داداش

صبحها شرکت ، دادگاه ، شورا ، زندان، پست بین الملل، حسابداری

زندان و باز هم زندان و باز هم زندان

هیچی سرجاش نیست داداش

برگرد

من اونقدر قوی نیستم ، من هر جا که تو باشی هم سلولی تو میخوام باشم

هیچ دانی ز چه در زندانم ؟
دست در جیب جوانی بردم


ناز شستی نه به چنگ آورده
ناگهان سیلی ی سختی خوردم


من ندانم که پدر کیست مرا
یا کجا دیده گشودم به جهان


که مرا زاد و که پرورد چنین
سر پستان که بردم به دهان


هرگز این گونهٔ زردی که مراست
لذت بوسهٔ مادر نچشید


پدری ، در همهٔ عمر ، مرا
دستی از عاطفه بر سر نکشید


کس ، به غمخواری ، بیدار نماند
بر سر بستر بیماری من


بی تمنایی و بی پاداشی
کس نکوشید پی یاری ی من


گاه لرزیده ام از سردی ی دی
گاه نالیده ام از گرمی ی تیز


خفته ام گرسنه با حسرت نان
گوشهٔ مسجد و بر کهنه حصیر


گاهگاهی که کسی دستی برد
بر بناگوش من و چانهٔ من


داشتم چشم ، که آماده شود
نوبتی شام شبی خانهٔ من


لیک آن پست ، که با جام تنم
می رهید از عطش سوزانی


نه چنان همت والایی داشت
که مرا سیر کند با نانی


با همه بی سر و سامانی خویش
باز چندین هنر آموخته ام


نرم و آرام ز جیب دگران
بردن سیم و زر آموخته ام


نیک آموخته ام کز سر راه
ته سیگار چسان بردارم


تلخی ی دود چشیدم چو از او
نرم ، در جیب کسان بگذارم


یا به تیغی که به دستم افتد
جامهٔ تازهٔ طفلان بدرم


یا کمین کرده و از بار فروش
سیب سرخی به غنیمت ببرم


با همه چابکی اینک ، افسوس
دیرگاهی است که در زندانم


بی خبر از غم ناکامی ی خویش
روز و شب همنفس رندانم


شادم از اینکه مرا ارزش آن
هست در مکتب یاران دگر


که بدان طرفه هنرها که مراست
بفزایند هزاران دگر

سیمین بهبهانی


برچسبها: داداش

برچسب: داداش, نویسنده: کیان صالح‌پور تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 9:15

صفحه بندی