همه چی داره راه خودشو طی میکنه . بد کلی درجا زدنها بالاخره استخدام شدم. زندگی هر طور که هست داره مدیریت میشه ، خوب یا بد داره میگذره ...
مدتیه عجیب به فکر رفتنم! دو بار خواب از دست رفتنم رو دیدم و چندین بار فامیلهای دوروبرم. مرگ برای من زیباست چون دلخوشی به این دنیا ندارم، آدم ناامیدی نیستم اما نمیتونم با احساساتم کنار بیام. روزهام روزهای خوبیه ! یک مرد باید یه شغل مناسب داشته باشه که قبول دارم، کارشناس بازرگانی یکی از ارگانهای مهم استانم، بقول خودمون کارمند شدم...
اما درد داره یک جای زندگیم، غمگینم و فقط دارم ادامه میدم...
هیچ چیز جای خودش نیست، شاید من هم جای خودم نیستم و دارم همچنان ادامه میدم ، اما چه میشه کرد؟؟؟
گاهی باخودم میگم از آسمان هم ماتم ببارد ، دویدنهای من همچنان ادامه دارد... و گاهی میگم گاهی...
اونطور که میخواستم نشد... خیال مبهمی که مثل یک شعر نوشتمش و سخت در آغوشش گرفتم . بیخیال حرف واسه زدن زیاده و دل واسه بردن، اما نه حرفی دارم بزنم و نه دلی که ببرم. سکوت میکنم در جواب تموم سختیهام، که اگر روزهای دلم هم بیاد دیگه من این روزهارو نمیخوام ...
صفر سفر کرد. منم سفر میکنم و سفر رو دوستدارم .
برچسب:
نویسنده: کیان صالحپور