خرید بک لینک

1 1 کمی سر در گمم. همیشه فکر و خیالم اینه یه روزی سقوط میکنم.

همیشه حس پرت شدن از بلندی رو دارم و این واقعا عذاب آوره. فکر میکنم و فکر داره دیوونم میکنه. توگمراهی و شاید دو راهی موندم.

نمیدونم چی پیش میاد . حالم نه خوبه نه بد. احساس میکنم سردرگمی یعنی اینکه مردی ولی زنده ای. دوستدارم برم یه جای دور دست در یه جنگل ، یه کلبه چوبی باشه و کمی هیزم.

صبح از خوابی که واقعا خوابیدم بلند شم و برم سراغ هیزم ها ، ابرها کنارم پرسه بزنند و من تبر بزنم به ترک یک تنه درختی که خشک شده و باید رها بشه.

یه چکمه پام باشه و پرسه بزنم در اون محیط. چای کندکی ام اماده شد .

و بیدار بشه بیاد بیرون. کاپشن من تنش باشه و بگه سلام صبحت بخیر

بگم بیا چاییمون آمادست.

یه کلاه. یه شال دور گردن. یه ما . و یک چشم که دنیای منه ...

بیدار شدم . خواب خوبی بود...

گاهی فقط ی کلمه کل زندگیت و میبره زیر سوال

فقط ی کلمه

فقط ی سوال

چرا؟ چی شد که نشد؟

برچسب: نویسنده: کیان صالح‌پور تاريخ: سه شنبه 17 آبان 1401 ساعت: 12:11

صفحه بندی