یک روز بالاخره اوضاعم بهتر شد.
پول آمد، کارم جور شد، زندگی از همانی که بود، چند قدم جلوتر رفت.
اما عجیب است…
هرچه جیبم پُرتر شد، دور و برم خالیتر شد.
انگار آدمها تا وقتی کنارم بودند
که چیزی برای گرفتن داشتند،
نه دلی برای فهمیدن.
من بهتر شدم،
ولی تنها شدم…
تنهایِ تنهایِ تلخ.
زندگی اینطور است هادی…
گاهی وقتی از چالهها بیرون میآیی،
میبینی آنهایی که نجاتشان میدادی،
اولین کسانی بودند که رهایت کردند (تو).
اما من یاد گرفتم:
بهتر شدن، بهایش سنگین است.
آدمهایی میروند،
اما خودت میمانی…
و شاید همین کافی باشد برای شروعِ یک آرامش تازه.
تنهایی ترسناک است،
ولی دروغ خوب است:
تنهایی آدم را میسازد،
هادی متمدن 1404/09/03
برچسب:
نویسنده: کیان صالحپور