خرید بک لینک

اگر روزی نبودم…»

اگر روزی نبودم و این کلمات به دستت رسید، بدان که من هیچ‌وقت دشمن تو نبوده‌ام.

فقط مردی بودم که زیر بارِ کلمات سنگینی که بر روحش می‌نشست(حتی نمیتوانم بنویسم) ، آرام‌آرام خم شد.

من از تو بیزار نبودم؛

من از زخمی بیزار بودم که هر بار با یک فحش تازه، دوباره باز می‌شد.

از تحقیرهایی که روی شانه‌های مردانه‌ام نشست و مثل باری بی‌صدا، نفسم را گرفت.

من همیشه فکر می‌کردم عشق، تحمل می‌خواهد. اما هیچ‌کس نگفت تحمل، تا کجا؟

هیچ‌کس نگفت کلمات می‌توانند استخوان را نشکنند ولی روح را خرد کنند.

*اگر روزی این نوشته را خواندی، بدان که من دنبال مقصر نمی‌گردم.*

فقط می‌خواهم بدانی مردی که کنارت بود، با همه‌ی سکوت‌ها و لبخندهای مصنوعی‌اش،

چقدر شکسته بود…

چقدر تلاش کرد نگه‌دارِ خانه‌ای باشد که هر بار با یک جمله‌، ترک بر دیوارش می‌افتاد.

من می‌خواهم یک چیز را برای همیشه در دلت بکاری:

هیچ‌کس با فریاد نمی‌ماند؛ با مهربانی می‌مانَد.

و شاید اگر روزی مهربانی جای آن کلمات سخت را گرفته بود،

داستان ما جور دیگری نوشته می‌شد.

اگر نبودم…

به سهند نگاه کن و بدان تمامِ آنچه از من مانده، عشق من به اوست.

و برای خودت هم آرزو می‌کنم روزی آرام شوی،

روزی یاد بگیری کلمه‌ها را نه برای زخمی‌کردن،

که برای ساختن انتخاب کنی.

به داغون ترین حالت داشتم ادامه میدادم...!

هادی متمدن پاییز سال 1404

برچسب: نویسنده: کیان صالح‌پور تاريخ: پنجشنبه 6 آذر 1404 ساعت: 17:00

صفحه بندی